|

راستش خوابم نمی برد
تنهای بد جور گریبانم را گرفته است
با خدا که نجوا می کنم خالی می شوم خالی از هر
بدی ، خالی از منیت های که چند روزی است هر روز از ذهنم عبور می کند.
خیلی با خودم کنجار می روم که خوابم ببرد و یا
بروم سوی خواب ولی نه ، انگار نه انگار که ساعت چهل دقیقه از 2 بامداد گذشته است .
تازگی ها اصلا از خودم راضی نیستم
خیلی منتظرم ، منتظر یک تغییر ، منتظر یک سامان
این روزها هم که تا سر می جنبانی شب می شود و شب
می ماند و تو باید نمانی
دارم کم کم خسته می شوم
حس منفی می گیرم
منتظر یک تغییر هستم
شاید انتظارم زیاد است و شاید هم به خاطر این
است که اصلا انتظاری ندارم همه چیز را در خودم می ریزم
تازگی ها خودم را هم در خودم می ریزم.
نگاهم به دنبال فردا است
کم کم روزها برایم مهندسی می شود ، که چه کنم
هر روز جلسه
هر روز قرار ملاقات
هر روز چک کردن مطلب
هم روز غلط املایی
یکی از دوستان 2 تا کتاب داده که بخوانم الان یک
ماهی هست که اصلا نتوانستم صفحه ی از آن را بخوانم
اگر این صفحه های مطالب را هم مجبور نبودم نمی
خواندم
بدم نمی آید بروم در روستایی و همان جا بمانم
می ترسم پیر شده باشم و هنوز نفهمیده باشم
از این که پیر شده باشم خیلی می ترسم .
نمی خواهم این جا حرف های منفی بزنم ولی قرار
گذاشته ام اینجا هر چه می شود بنویسم.
2 روز پیش حس کردم که یکی از دوستانم از دستم
ناراحت است با او تماس گرفتم با تعجب می
گفت : "حالا یادت آمده من یک ماهی است از دستت ناراحتم "
جدا چطور می شود که یادم می رود
برنامه روزانه ام را همیشه شب قبل یا همان صبح
می نویسم و جدیدا با نرم افزار Google Desktop یادداشت می کنم ولی باز باید دنبالش بدوم.
6 هفته ی می شود که موبالیم را گم کرده ام و با
شماره های که حفظ هستم می توانم تماس بگیرم اول فکر کردم نمی شود و خیلی وسیله ی مهمی
است الان می بینم نه اصلا هم مهم نیست تازه با این حفظ کردن های شماره های جدید شاید 200 یا 250 شماره را دقیقا حفظ
ام و حدود 500 یا 600 شماره را هم حدودا
در حال حاضر تنها از تمامی وسایلم تنها از این
لب تاب خوشم می اید و این کاغذ های که می شود رویشان یادداشت کرد.
حال خاصی دارم از بعضی کارها فرار می کنم ،
دنبال بعضی کارها هم نمی روم
راستی از دست بعضی دوستان هم که فکر می کردم
روزی دستگیرم خواهند بود کاملا منصرف شده ام .
گاه گاهی صدای ناقص این موبایل تراوشی می کند و
من همه ی تماس ها را جواب می دهم مدت ها می شود که شماره ی نشده است که از قصد
جواب ندهم شاید آخرینش همان خانمی بود که اصرار داشت من بدهی یکی دیگه را بدهم نمی
دانم خوب است یا نه ولی این جوری است .
الان هم که ساعت کم کمک دارد از 3 بامداد می
گذرد همچنان خوابم نمی آید
خیلی می خواهم بروم توی خیابان پیاده همه ی
پیاده رو های که سالیان پیش در شب ها طی می کردم عبور کنم
یکی از خوبی این شب ها خاطرات است ولی امان از
خاطرات بد و امان از خاطرات حسرت بار
مردی با قامت رشید و چهره ی مهربان با پیراهن
سفید اون دور دورها ایستاده است نمی دانم من فقط او را نگاه می کنم یا او هم من را
نگاه می کند ، کاش او هم مرا نگاه کند کاش حرفی بزند ، خودش می داند که چقدر سخت
است .
نه حتی این نم ناکی چشمان هم برایش خواب نمی
آورد .
شاید خوابم نبرد ولی خودم را مشغول خواب می
کنم که این جا ننشینم و هی به این مونیتور
زل بزنم .
|